تبليغاتX
حباب

نقطه سر خط





من در سكوتم اما می شنوم آنچه تو در اوج صدا نمي شنوی 

سلام . من بالاخره با یک هفته تاخیر برگشتم . اما یه جورایی هنوزم بی حوصله هستم . نمی دونم چرا اینجوری شدم . تا حالا سابقه نداشته . اما ایندفعه رکورد زدم . هر کاری می کنم با خودم کنار نمی یام .

صبح ها به زور بیدار میشم که برم سره کار . همش هم دیر می رسم . آخه دلیل داره . یه جورایی فقط نیم ساعت دنبال لباس هام میگردم و فکر می کنم که شب قبل کجا انداختمشون . جوراب هام رو که نگو ... تازگی ها لنگه به لنگه پا می کنم ( یه زرد یه سفید) . بین خودمون باشه بعضی وقتها هم که دیگه نا امید میشم یه جفت جوراب  سوراخ می پوشم  ... خیلی شلخته شدم . خیلی زیاد . همش هم از بی حوصله گی یه ...

خلاصه که ببخشید که بهتون سر نزدم . به خدا اصلا حوصله یه اینکه بشینم پای کامپیوتر و با این دکمه ها کنار بیام رو نداشتم . چون می دونستم تو اون شرایط اگه کامپیوترم یه بار هنگ کنه ... می ندازمش تو کوچه ... بی خیال .

.........................................................................................

دیشب یه جورایی از روزای پیش بهتر بودم . اولش خیلی بی حوصله بودم . یه بغض سنگین تو گلوم گیر گرده بود . از بابا اجازه گرفتم و با ماشین رفتم بیرون . به بابا گفتم می رم تا سره خیابون از سوپر یه چیزی بگیرم و بر می گردم . اما نمی دونم چرا این دروغ مسخره رو گفتم . آخه تا سوپر سره خیابون خیلی طول بکشه یه ربع تا بیست دقیقه بیشتر نیست . من ساعت هفت و سی رفتم و نه و ربع بود برگشتم . اینقدر گیج بودم که گوشیم رو هم با خودم نبرده بودم .

وای وقتی برگشتم ٬ می دونستم همه از دستم عصبانی هستن و نگران شدن . اما رفتم یه جایی که آرزوش رو داشتم . رفتم نزدیک های شهران و کن ... یه جایی هست به اسم کوهساران . همه یه تهران زیره پای آدمه . البته بیشتر٬ غرب تهران رو میشه دید . یه سکوتی داره که نگو . وسط هفته هم اصلا شلوغ نیست . خلاصه که تو اون تاریکی و خلوت اون بغضه که تو گلوم بود رو ترکوندم ... خیلی خوب بود . این یکی از آرزوهام بود که وقتی گواهینامه گرفتم ٬ تنها برم اونجا ...

اما چشمتون روز بد نبینه . وقتی اومدم خونه همه از دستم شاکی بودن و هر کی یه چیزی می گفت . این جور که معلومه آرزوی دوباره تنها  رفتن به اونجا رو باید با خودم به گور ببرم . چون بابا خیلی از دستم عصبانی بود . البته حق داشت . خیلی زیاد هم حق داشت . یه جورایی کارم احمقانه بود . تنها سودی که داشت این بود که خیلی حالم بهتر شد . خیلی زیاد . که حتی تونستم آپ کنم .

.........................................................................................

خوب خیلی سرتون رو درد آوردم . قبل از ایتکه آپ کنم رفتم تو یه سایتی ٬ مطالب جالبی داشت . یه قسمتی رو انتخاب کردم که براتون بنویسم . بخونینش جالبه :

راه های بدست آوردن آرامش

۱. جلوي گريه خود را نگيريد و گهگاهي گريه كنيد

۲. دست كم روزي 15 دقيقه را در سكوت بگذرانيد و به نيازهاي واقعي خود و نيز چيزهايي كه داريد فكر كنيد.

۳. سكوت عصاره‌ي آرامش است، با زور نمي‌توان آن را ايجاد كرد، بايد زماني كه فرا رسيد آن را بپذيريد.(و یا مثل من دودره کنین و برین کوهسار) 

۴. دست كم روزي يك ساعت، تنها به اتاقي برويد و در را به روي خود ببنديد.

۵. افراد آرام به خود مي‌گويند كه براي تغيير گذشته كاري نمي‌توان كرد، آنگاه از فكر ادامه زندگي لذت مي‌برند.

۶. آرامش را از كودكان بياموزيد، ببينيد كه چگونه در همان لحظه‌اي كه هستند، زندگي مي‌كنند و لذت مي‌برند.

۷. سرعت حركت شما با احساستان رابطه‌ای مستقيم دارد، آرام راه برويد و حركات بدن خود را آرام‌تر كنيد، طولي نمی‌كشد كه آرام خواهيد شد.

۸. هر چند وقت يك بار ساعتتان را باز كنيدوخودرا از فشار زمان نجات دهيد.

۹. لحظه‌های زيبای زندگيتان را بنويسيد و از آن‌ها عكس و فيلم بگيريد، سپس بيش‌تر وقت‌ها آن‌ها را به ياد آوريد و درباره‌شان فكر كنيد و لذت ببريد.

۱۰.احساسات و مشكلات خود را به ديگران بگوييد و آرامش بيش‌تری احساس كنيد.

امیدوارم به آرامش رسیده باشین . تک تکش رو انجام بدین .خیلی تاثیر می زاره . برای من که تاثیر گذار بود .

.........................................................................................

راستی یه جورایی ایندفعه هم حوصله نداشتم نوشته هام رو رنگ رنگی کنم . نمیدونم چرا . شایدم دارم بزرگ می شم

..........................................................................................

این روزا خیلی بد اخلاق شدم . با همه دعوا می کنم . نمی دونم چه مرگم شده . با مامان سره مسائل کوچیک و مسخره دعوا می کنم . این داستان رو بخونین . فکر کنم منم باید این راه رو پیش برم تا دست از بد اخلاقی بردارم . بخونینش :

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخها بر ديوار است...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخها را از ديوار درآورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت: «پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهايي مي زني، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارد. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد؛ آ‬ن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.»

( فکرش رو بکن . دیوارای خونمون میریزه رو سرم . اینقدر که باید توش میخ بکوبم تا آدم بشم )

.........................................................................................

خودمونیم ها چقدر نوشتم . حسابی حوصلتون رو سر بردم ؟ ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم . راستی از همتون ممنونم که بهم سر می زدین و یه جورایی نگرانم شده بودین

یه جورایی گفتمان :

خان داداش مهدی : مرسی که بهم سر می زنی . مامانت اومده کلی ذوق کردی ها ... ایول ایول خیلی خوبه که اینقدر دوستش داری . راستی تو قرار بود شیرینی بدی کلک خان . من هنوز یادم نرفته ها . اون هفته نبودم . این هفته که هستم . یادت رفته ؟ ۲ تا شیرینی قرار شد  بدی .  یالا  یالا  زود باش  من  شیرینی می خوام .  راستی از حاج محمد چه خبر ؟ دیگه این ورا نمی یاد !!! من با هاش قهر کردم . اون چرا کم پیدا شده ؟؟؟ بهش سلام برسون . بگو بسه دیگه از پشت سنگر بیاد بیرون

سروناز جونم ( قاصدک ) : وای سروناز خیلی ذوقیدم که دوباره برگشتی . باور کن یه لحظه اشک تو چشمام جمع شد . دوباره بیا بغلم می خوام یه عالمه بوس کنمت  مرسی که نگرانم شده بودی و به یادم بودی . خیلی دوست داشتم تو مهمونی دعوتت می کردم . اما آدرسی ازت نداشتم . آخه کلک خانم من ایمیلت رو هم ندارم ها . یادت باشه ...

نسیم خانم گلم :سلام عمه خانوم . خوبی . چه حالی میده عمه شدن. خوش به حالت . مهمونیت هم خیلی خوش گذشت . دستت درد نکنه . راستی همین روزا یه ایمیل برات می فرستم . به خدا یه جورایی تنبلی می کنم . اما چشم زودتر برات می فرستم

آقای آهویی عزیز و باهادر جونم : مرسی که به مهمونیم اومدین . حالتون بهتر شده ؟ خدا رو شکر . راستی باهادر هنوز دم در واستاده ؟ سرما نخوره طفلکی ؟ این سفرمون چرا اینقدر تاخیر داره ؟ یه لطفی کنین یه هفته زودتر به من خبر بدین ممنون می شم . آخه باید مرخصی رد کنم . موفق باشین و خوش

صدف با معرفتم : خوبی عزیزم . به خدا یه هفته اصلا نمی اومدم تو نت . ببخش که کم بهت سر میزنم . اما دیگه تکرار نمیشه

مرتضی ( تنهاترین تنها) : مرسی بهم سر زدی . کجا می خوای بری ؟ بهت حتما سر میزنم . تو دیگه نرو تو رو خدا

آقا سپهر گل : خوش می گذره ؟ داری حال میکنی حال می کنی با وبلاگت ها ... ایول چقدر دوست پیدا کردی ها . نمی دونم چرا همشون رو میشناسم ؟؟!!  ای کلک خان . راستی نمی دونستم اون داستانم ناراحتت می کنه .... تا این حد که بخوای سرت رو بزنی به مونیتور ؟ امیدوارم حالت بهتر شده باشه . خوش باشی

الهام جونم : چه عجب بالاخره یه سری بهم زدی . خیلی بی معرفت شدی ها . یادت باشه . اوایل فقط تو بودی که ذوق مرگم می کردی با نظرات . یادت می یاد ؟؟؟ یادش بخیر چه روزایی بود . تو مهمونیم هم که نصفه شب اومدی . خوابالو خوابالو ازت پذیرایی کردم . ببخش گه بهت بد گذشت . خوش باشی الی جون

 آقا میثم گل : مرسی که نگرانم شدی . بهم گفته بودی آجی ؟! وای آخ جون یه خان داداش دیگه هم پیدا کردم . ایول ایول . راستی دوباره تولدت مبارک

آقا مصطفی گل : خیلی بدی . چرا نیومدی تو مهمونی ؟؟؟ بی معرفت . من همش بهت سر میزنم اما تو تحویل نمی گیری

انسی جونم : معلوم هست کجایی ؟؟؟ دلم پوسید

الناز جون و علی آقا و آقا داریوش و یک دوست و زر : خوشحال شدم برای اولین بار این طرفا دیدمتون . مرسی بهم سر زدین . حتما سره فرصت می یام به دیدن وبلاگتون

.........................................................................................

قابل توجه بعضی ها که جوک دوست دارن  :

ب از خامنه ای میپرسن این احمدی نژاد رو از کجا پیداش کردی ؟ میگه : از تو لپ لپ

ی از بابای حسین فهمیده میپرسن شما راضی هستی که پسرت رفت زیره تانک و اون رو منفجر کرد ؟ میگه : نگو که دلم خونه . از اون روز دارم قسط های تانک رو میدم

بترکه سرش میخوره به میخ ....... میخه باد میکنه

.........................................................................................

دوستتون دارم شدید . بهتون حتما سر میزنم

.........................................................................................

بگذارید و بگذرید . ببینید و دل نبندید .

چشم بیاندازید و دل نبازید .

 که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ...

 

نوشته شده توسط مهسا جون | لینک ثابت | موضوع: |